دیروز ظهر از خونهی دوست پسرم بعد از سه سال برگشتم خونه مون. برنامه داشتم به محض رسیدن انیمیشن بلند بسازم و کتابای نصفه ای که با انگشت لاشون رو باز نگه می داشتم از سر بگیرم توی چمدون کوچیکه وسایلم رو ریختم همش جا نشد یکی از دوربینها رو گذاشتم روی میز بغل دستشویی گفتم اگه قرار شد کیش بریم تو بیارش.قرار از هفته ی بعد برم سر کار و اون بشه رئیسم. قراره واسه شروع یه پروژه بریم کیش من و اون و اسی و ن. عصری باید می رفت انتشارات قرارداد کتاب جدید می بستم هی می گفت ببین تو داری جمع می کنی من یه حموم برم؟ هی می گفتم نه زود میرم آخرم تیشرتام جا نشد. گفتم لباسامم می برم رنگ پرید گفت لباسات برا چی؟ گفتم بابا بهم زدیم دیگه..رنگش پرید.گفت یعنی نمیای دیگه اینجا.رفتم توی اتاق خواب کیسه ای که روش چینی نوشته بود و نسبتا سفت بود رو برداشتم و تیشرتامو تا کردم با مانتوهام چپوندم تو. لباس تو خونه ای هامو گذاشتم. کیسه مال خواهرش بود که پنج شنبه آمده بودند مهمانی قرار بود من برگردم کرج چون همون موقع هم بهم زده بودیم عوضش رفتم تمرین نصف شب اسی. تا دم رفتن خانه را مرتب کردم و او کند و وسواسی تمام پنج ساعت رو به مرغ پاک کردن و پیاز خرد کردن گذراند نرسیدم سالاد درست کنم قبل از رفتنم هم رفتم سوپری و خرید کردم سه طبقه رو اومدم بالا و قبل از دادن خریدها بسته ی سبز آدامس رو درآوردم به عنوان جایزه خریده بودم با کارت او. شب که برگشتم دوباره توی قیافه رفتم یا نه رو نمی دونم. عصرش هم رفقایش آمدند. کمرم واقعا نا نداشت. به محض شروع شدن مهمانی او را در حال عکس گرفتن از دوستمان دیدم. دختری است که دوستش دارم. حرصم گرفته بود بعد دیدم الان است بزنم زیر گریه رفتم توی اتاق و هیچ کس رو برای تماس گرفتن نداشتم به همه زنگ زدم به همه اومد سر زد و هی داد میزدند بیا. آخرش کسی نمونده بود و همه اومده بودند ناچار بیرون کشیدم و بعد توی قیافه رفتم با همه. از همه شون بدم می اومد. بی نکته و مسن بودند و هی از ترس هاشون حرف میزدن موقع مستی تاریک می کردن و هیچ! اول ویسکی ریخت خوشم نیومد. دوستش نداشتم و بعد او خمار شد. نباید قرص میخورد چون عوارض میداد زنی که برایش مهمونی رو ترتیب داده بودن و یکشنبه پرواز بود گفت خسته ای گفتم دیشب تمرین بودم تا صبح. بعد دوباره توی خودم فرو رفتم وای خدا از همه شون بدم می اومد. دلم میخواست برگردم خونه مون من هیچ ربطی به اونا نداشتم از طرفی احساس چاقی می کردم موهام در مرحله ی پشت مو است
سه سال پیش که می رفتم تازه بیست و دو سالم شده بود به شدت استخوانی نیازمند و تنها. یادم هست شب قبلش این شماره با تاخیر می خوندم چند وقتی بود تا صبح ها بیدار می موندم و بادوم زمینی می خوردم و طلوع رو نگاه می کردم دلم نمیخواد برم سر کار و او رئیسم باشد دلم می خواد هنوز بیست و دو سالم باشد و هیچ وقت با او دوست نشم اما اگر عاشق او نمیشدم کسی دوستم داشت؟ قطعن نه.
پست رو یک بار تموم کردم اینجا یادم موند ادامه ی اولش رو نگرفتم اسنپ گیرم نیومد و وسایلم رو گذاشت همونجا و با مترو برگشتم خونه مون اینه که انیمیشنم رو شروع نکردم جاش یه سیزن سریال دیدم. عمرن برگردم.