Thursday, August 16, 2018

از مهمونی رسیدیم خونه. ده روز دیگه اجرا دارم و هیچ از خودم بیزارم و همه خوب پوست کلفت شدن توی دنیا. نمیشه زد زیر گریه و نوازش گرفت. هیچ کس منتظر به زانو افتادن نیست نه ولی قضیه اینه خوب همه مهم شدن و این مهم شده. قبلا شبیه یه حسادت گذری بود میومد و می گذشت بقیه رقیب بودن. بقیه خوب بودن ولی حق من هم بود. توی ابهام. من هم خوبم؟ شاید به افسردگی ختم می شد الان نه بقیه بیرون اند و من این تو. خونه ی دوست پسرم داره چهل سالش میشه ولی در آستانه است دیگه نمیخواد بسازه دیگه نمیخواد آرتیست باشه. کی میخواد دیگه منو ببینه هیچ کی یاعلی خیلی آشفته ام. رفتیم خونه ی یه آدم جدید خونه ی مهدی. رفتیم تئاتر جدید کوهستانی. رئیس دوست پسرمو دیدم مهندسه. اینا هیچیش مهم نیست.

No comments:

Post a Comment